محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

2768

تاريخ الطبرى ( فارسي )

به طرف آنها عبور كنيم و صف كشيدند و جمع آراستند و با اين كار از ما كه پل را مىبريديم غافل ماندند . گويد : پس از آن بلدى از مردم ساباط گرفتيم و گفتيم : « پيش روى ما برو تا به ديلمايا برسيم . » گويد : بلد پيش روى ما همى دويد و ما از پى او روان شديم ، اسبانمان برقآسا مىرفت ، بعضى تندتر و بعضى كندتر ، لختى گذشت و نزديك معقل و ياران وى رسيديم كه بار مىكردند ، ناگهان ما را بديد ، يارانش پراكنده بودند . مقدمهء سپاهش پيش او نبود ، گروهى از يارانش از پيش رفته بودند ، گروهى كه عقب مانده بودند غافلگير شدند و گيج بودند . وقتى معقل ما را بديد پرچم خويش را برافراشت و پياده شد و بانگ زد : « اى بندگان خدا ، زمين ! زمين ! » و در حدود دويست كس با وى پياده شدند . گويد : ما حمله آغاز كرديم ، آنها همچنانكه زانو زده بودند نيزه ها را به طرف ما كشيده بودند كه به آنها دست نمىيافتيم . مستورد گفت : « اينان را كه پياده شده‌اند رها كنيد و به اسبانشان حمله بريد و ميان آنها با اسبان حايل شويد كه اگر اسبان را گرفتيد اينان در اندك مدتى نابود مىشوند . گويد : به طرف اسبان حمله برديم و ميانشان حايل شديم و عنان اسبان را كه به هم بسته بودند بريديم كه از هر سو روان شد . گويد : آنگاه به طرف جمع عقب مانده و پيش رفته رفتيم و به آنها حمله برديم و ميانشان جدايى آورديم ، آنگاه سوى معقل بن قيس و يارانش رفتيم كه همچنان زانو زده بودند و به آنها حمله برديم كه از جاى نرفتند ، بار ديگر حمله برديم كه همچنان ببودند . مستورد به ما گفت : « يك نيمهء شما پياده شويد » يك نيمهء ما پياده شدند و نيمهء ديگر همچنان بر اسبان بماندند و من جزو سواران بودم .